تبليغاتX
فرشید جوانبخش
روزگار اگر روزگار ماست هیچ احوالی از حال من نپرس...نه زنگی بزن نه خطی بنویس..نه نامه ای بفرست..زندانی نیستم..بیمارستان نیستم..خانه نشین و خاموش نیستم..پس زنده ام هنوز!..حالا برو..می خواهم بخوابم...می خواهم به خوبی های همین شب و روز همیشه بیندیشم.....ما زنده ایم هنوز..صبح ها خسته از خواب بر می خیزیم...شب ها خسته به خانه بر می گردیم..کسی به ما نمی گوید دست و رویت را کجا شسته ای..کسی به ما نمی گوید اسمت چیست..کسی از ما نمی پرسد شماره ی کفش همسا یه ات چند است...اصلآ چرا زنده ای هنوز!..کسی کاری به کلمات مخفی ما ندارد..ما خوش بخت ا یم دوست من...حالا برو ...می خواهم بخوابم...فقط بخوابم

 

                          مقاله ای پیرامون گلدکوئست(آرش) در رک گو بخوانید

                                                         کلیک کنید


  [  دامی به نام   Gold quest]

                            ما برای هم تنها  ۲۵۰ دلار می ارزیم

               ..

 

حال که  زنجیره ای از فساد بر پیکره ی اقتصاد مسوم ایران پیچیده است و هر طلوع حلقه های

اثیری اش را تنگ تر می کند آیا احساس خفگی نمی کنید ؟. زیر عفافی از فردا و هزاران رویای

رنگینه پنهان شدن تا کی ؟ . دوستان من آیا از پافشاری بر این دام زیبا در خندقی از توهمات خنده

دار می خواهید به آمال بلند پروازانه ی خود بال پریدن عطا کنید ؟ . آیا فکر نمی کنید زمان آن

رسیده باشد تا کمی به این افعی هزار خط و خال کوچه های دلتنگی و آرزو که بیخ گوش های

ناشنوایمان و چشم های نا بینایمان چنبر زده است شک کنیم ؟ . آیا از احتمال نابودی روح هزاران

جوان بی فردا نمی ترسید ؟ . چیست که اینگونه از آن وحشت زده ام ؟ بوی کدام لاشه است که

در بینی های ما پیچیده است ! . مشامی که هر دم به شنیدن بوهای خوش از حضور دوستان

صمیمی ما در کنارمان عادت دارد ! . این بار به بوئییدن گل سرخی ترغیب می شود که بهای

چیدنش را در دایره ای از جمعیت گرگ های درنده پس خواهد داد . گرد بی کنج و بدبویی که

پناهی به جز باور اعتقادات پوچ دوستان عزیز و البته گرفتار در این منجلاب مخوف نخواهد

داشت . دوستانی که مرامشان آینده را اینگونه تعریف می کند که برای بالا رفتن ازهر ناکجای 

جهنمی باید پا بر دوش  عزیزانمان بگذاریم و آنان را در باتلاقی از خیال های واهی فرو کنیم .

ترقی در افقی نا پیدا به قیمت نابودی چند قلب ساده و خوش باور که دلیلشان برای حضور تنها

اعتماد به زبان چرب و چسبنده ای است که هر عابری را به دریچه ای از مناظر خیال انگیز و

وسوسه کننده رهنمون می سازد . پنجره ای مکنده با تصاویری از اتومبیل های گران قیمت و

قصرهای مجلل که ذهن فقیر کودکان بی هدف و سر در گم را می بلعد . کودکانی که آینده ی

خویش را در زیر زمین های پر دود و غبار و آکنده از نکبت بر دیوارهای سیاه می چسبانند که

به قبر بیشتر می ماند تا تجلی گاه  دست یابی به رویاهای سبز و دست نایافتنی . آنان روزی هزار

بار به عکس ها یی از آینده خیره می شوند ..حرف می زنند ..فکر می کنند و دروغ گفتن را می

آموزند ! . صاحبان خانه های تزویر و نیرنگ . این شیاطین موبلند ..متوحش از غایتی که سر

انجام گریبانشان را خواهد گرفت از فریب هیچ مردی یا زنی ابایی ندارند . به هر روزنه ای

هجوم می برند و زبان چسب ناکشان را درون هر سوراخی فرو می کنند . ایشان به زنان بیوه و

یا مردان پیر . دخترکان سر در گم در چهار راه حوادث و یا حتی بیماران ایدزی هم رحم نمی ـ

کنند . گویی پنیرشان به مثابه ی نوش دارویی است که هر مرضی را شامل لطف خود قرار می ـ

دهد  و حتی سرطان خون را شفای عاجل عنایت می کند !! . آن چنان که در رگ و پی   بی  

وجودشان خونی از امید گندیده جاری است . خونی که به هر ویروس دغل آفرینی آلوده است و

به ظاهر نوعی از هموفیلی و مازوخیسم شخصیتی ناشی از کمبود امکاناتی مانند دوچرخه..جغغه

..آدامس بادکنکی ..آب نبات چوبی ..انواع توپ های رنگی .. . که کودکیشان را در هاله ای از

عقده های ریز و درشت و فقدان های مختلف فرو برده است  را مداوا می کند . ابعاد فاجعه در

خیمه ای که ایشان شخصآ می تنند از هر قباحتی گسترده است . جریان خون آبه در شهر به ـ

قدری قوی شده است که سلاخان فانوس به دست هر مخالفتی را دشمنی با آرمان های مدرن و

دمکراتیک جامعه ی صنعتی (چیزی که ازآن نفهمیده رد شده اند!) و پولساز می پندارند و هر

تفکری متناقض با آن را در کروشه ای از نظریات متحجرانه و سنتی جامعه ی عقب مانده ی

جهان سومی قرارمی دهند . جامعه ای که بستر مناسبی برای روانشناسان و برنامه ریزان

اصلی این کمپانی شیطانی به نظر می رسد . تحلیل گرانی که در پشت پرده ی این جریان کثیف

خط مشی و مختصات اصلی این سازمان چندش آور را به دست مبلغان فریب خورده ی خود می

دهند تا آنان نیز به جمعیت روز افزون بازندگان این بازی اضافه کنند . فرشتگان نجاتی که به

شیطان سجده می کنند و اکنون با بال هایی سوخته در آتش آسمان بلند پروازیهای مفتشان آمده اند

تا کلاه از سر تاسمان بر دارند و زیر نقابی از زیباترین آرزوها قند در دل ساده ی خوش باورـ

ترین ملل دور مانده از فضای  روز اقتصاد دنیا و منطق حسابی پول آب کنند . آری ..بحث بر

سر هرمی مرگ آور است ...گلد کوئست!!..قندی که در قلب زیباترین روابط انسانی و حتی

بعضآ خانوادگی کرم خواهد گذاشت و عواقبی شوم به بار خواهد آورد . این جا چند سالی است

که پیامبران فاسد گلد کوئست ظهور کرده اند و به بشارتشان در کمال وقاحت و بی  شرمی

 ادامه می دهند  و روزبه روز بر تعداد فریب خوردگان می افزایند  . زبان زهرآگینشان ـ

 را به ساقه های  مادی و معنوی این مردم بیچاره می مالند و نهال آرزوهای زیبایشان را

خشک می کنند . تا آن جایی که موریانه های متکثر از این جریان تصاعدی و سیل آسا به حریم

های پاکی چون ادبیات رسوخ کرده اند و تا مغز استخوان این فضای صمیمی را جویده اند . چنان

لجنی بالا گرفته است که حتی برای گرفتن دست غریقان بی سرنوشت راهی نمانده است و برای

نجات آنان و بازگشت مجدد ایشان به انسانیت باید خود را نیز به زیر گل فرو کنیم . هویت این

قوم فریب خورده زیر خروارها خاک  دست و پا می زند و در رسالتی غمگین قصد آن دارند تا

باقی واژه های مانده در ته دیگ دوستی و رفاقت را به لجن بکشند . واژگانی که تنها به شاعر

اعتماد می کنند . تنها به شعر و.. اما دریغ و صد افسوس که نه شاعری در کار است  نه

شعری که به آن دل سپرد ..کلمه در مغز پوسیده ی آنها مدت هاست که بوی نا می دهد و عجیب

آن که هنوز به حماقت خویش اصرار می کنند و به سرانجامی موهوم امید می ورزند همچنانی که

دیگران را نیز با خود به لجن می کشند .آری ..این رسوایان  که کراهت از اعمال ننگینشان

فرو می چکد با تکه نانی حرام که به خون من و تو آغشته است شکم سیر می کنند . آنان کلمه را

نیز به نفس های یکی در میانشان آلوده کرده اند ..در میان هوایی که دیگر هوا نیست  و مردگانی

که دیگر به همه چیز شبیه اند جز..نه !! ..آنان شبیه هیچ چیزی نیستند..کسانی که برای انسان تنها

۲۵۰ دلار ارزش قائلند .آیا به راستی انسانند؟ به قول یکی از دوستان   پول چیزخوبی است! . .

  کثافت درون  را نشان می دهد!!

 (شايد برای انسان بودن بايد بيش از اين حرف ها دست توی جيبمان فرو  کنيم !!!)

  ادامه دارد...


( این متن قسمتی از مقدمه ی  مقاله ای است که تا چند وقت دیگر به صورت کامل در نشریات و

سایت های مختلف چاپ خواهد شد . در مقاله ی بعدی به آنالیز جزوات و سی دی های  آموزش

دروغ گفتن و فریب خوردن خواهیم پرداخت)

2  85/02/22    فرشید جوانبخش  | 

 

به علت فیلترینگ جمهوری اسلامی ایران سایت مانیها با آدرس جدید به خانه ی دیگری نقل مکان کرد

 


 

 

  you

 

 

   از   فرشید جوانبخش

     Farsheed javanbakhsh 

 

 

رسمی در تو صورت می گرفت

و در ادامه

لبخندی از چهره ات   پوشید

نگاه می کردی

و من به قد چشم های  تو  دیده می شدم

هوس

با انگشتان  سر سریش  

روی اندام   تو  سر  می کشید

زمان چرب و بی بو

در ضربانی ملتهب  میان  تو می لغزید

و   وجدان

خیس و مردد

روی پیشانی ام    لیز  می خورد

ما در هم گره می خوردیم  و

کلافی از دهانمان  بالا می زد

 

/دو کرم   درهم  پیچشی عجیب  دارد!/

 

و   آرام    آرام     تا هر کجای هم    

پیله می بستیم

چیزی   تا حضور پروانه    کم بود

شبی  که  از کناره هایش

دو بال  بهم می چسبد  و

هر کدام    به  سویی  نوسان  دارد

این جا

آسمان   اجاره ای     برای   پرواز  کمی آلوده است!

ما در  پای تختمان    روی هم    سر می خوردیم   و

از هم    دود می شدیم

تهران   شهر   بدی است  

همه چیز  را  می بلعد   و  افسانه  پس می دهد!

 

 

 

2  85/02/05    فرشید جوانبخش  | 

 
periodical blog . farshid javanbakhsh