تبليغاتX
فرشید جوانبخش
روزگار اگر روزگار ماست هیچ احوالی از حال من نپرس...نه زنگی بزن نه خطی بنویس..نه نامه ای بفرست..زندانی نیستم..بیمارستان نیستم..خانه نشین و خاموش نیستم..پس زنده ام هنوز!..حالا برو..می خواهم بخوابم...می خواهم به خوبی های همین شب و روز همیشه بیندیشم.....ما زنده ایم هنوز..صبح ها خسته از خواب بر می خیزیم...شب ها خسته به خانه بر می گردیم..کسی به ما نمی گوید دست و رویت را کجا شسته ای..کسی به ما نمی گوید اسمت چیست..کسی از ما نمی پرسد شماره ی کفش همسا یه ات چند است...اصلآ چرا زنده ای هنوز!..کسی کاری به کلمات مخفی ما ندارد..ما خوش بخت ا یم دوست من...حالا برو ...می خواهم بخوابم...فقط بخوابم

                

           

 

هستی نگاه کن . آن دختر در آن گوشه به خیال هایش پناه برده . او سینه ی مطلوبی برای گریه هایش پیدا نکرده است . او هم روی دست میزها و گیلاس ها مانده . آن پسر را نگاه کن . روبروی آن دختر . او می داند چگونه یک گور دست جمعی می تواند خاطره ی خیلی ها را از گذر سال ها محو کند . او می تواند نشانی قبرها را فراموش کند . و من فکر می کنم در وجود نداشتن پسر با استعدادی است و دیگران هم درست به همین خاطر او را دوست دارند . زیرا که وجود بار سختی را به دوش می کشد و هر که به دوش می کشد قامتی خمیده و چشمی نگران دارد . مردم دوست دارند که در کنار خود راست قامتان را ببینند تا تصویر خمیده ی خود را تسکین دهند . آنها افرادی را که مدام می گویند " تو اشتباه می کنی " می پرستند . و در میهمانی ها دوش به دوش آن ها می رقصند . آنها بیشتر از آنکه خودشان باشند به فکر تصاویرشان هستند .

آیا بعضی ها راست می گویند که نام ها دروغ اند و نشانه ها شبحی از معنا ؟ . آیا آنچه در شناس نامه ها می نویسند و با مهر دولتی ثبت مزینش می کنند یک رسوایی بزرگ نیست ؟ آیا اعتماد کردن همان فریب خوردن است ؟ آیا تو خودت هستی یا کسی دیگر ؟ من با که حرف می زنم هستی ؟

_هستی ..هستی ..حواست کجاست ؟!

_ حواسم با توست عزیزم ..تو که حرف نمیزنی !

میزها به طرز زشتی چیده شده اند . بعضی چهره ها آرایش زننده ای دارند و حواس خیلی ها به حواس خیلی ها نیست . دخترها و پسرها اشتباهی سر جایی نشسته اند که باید دیگری بنشیند . با این همه اشتباه نمی شود به دهان کسی اعتماد کرد . همه بر اشتباه خود پافشاری می کنند . و به همین ترتیب زمان زیادی را از دست خواهند داد . من فکر می کنم که لبخند آن دختر یابوی لاغر بی شعوری است که در بیابانی اشتباه قدم گذاشته است .

_ چرا این قدر گرفته ای ؟ به چی فکر میکنی ؟ چرا امروز اینجوری هستی ؟ اتفاقی افتاده ؟ فرشید با توام...

_ خوبم عزیزم . گاهی اوقات اینطوری می شم . تو که عادت داری .

_ دوست دارم بگی چی شده . اگه نگی دلم میشکنه ها . یالا بدووووو

_ یه کم زمان بده بهش

هستی تو نمی دانی که خیلی وقت است دیگراعتقادی به حرف زدن ندارم . حس می کنم بی آنکه بخواهیم صمیمانه به هم دروغ می گوییم وصادقانه باورش می کنیم . اصلا تمام حرف هایمان دروغ می شود . تنها این را می دانم که چشمهای نگران تو را دوست دارم . اما به محض ابراز این احساس موهوم امنیت این عشق را در خطر می بینم . فکر می کنم این دهان دریچه ی هیچ معدنی نیست .فکر می کنم کلمات شبیه کارگران بدبختی هستند که بر لبه ی پرتگاه حرکت می کنند و سنگ های عظیمی را به دوش می کشند که عاری از عنصر حقیقت است . آن چه گاه گاه به تو قاطعانه ابراز می کنم خشونت این بافت سنگی است و بدان اگر لحظه ای به لطافت تو آغشته بود همه چیز فرو میریخت . مثل آب.. مثل وقت هایی که برای مرگ نگین گریه می کردم و یا چیزی سست تر از آن . بگذار سکوت کنم . در سکوت همه چیز معنای خودش را بازمی یابد و اگر دخترکی که در میز بغلی با صدای بلند می خندد و حرف هایش را به روی میز ما پرت می کند بتواند کمی سکوت کند برای چند لحظه همه چیز سر جای خودش خواهد بود .

_ چیزی میل داری بگم بیاره؟

_نه ..معدم یک کم ناراحته ..میلم به هیچی نمیکشه

_ بازم حرص و جوش خوردی ؟ .. مگه نگفتم الکی غصه نخور

_ فرشید یه چیزی میگی واسه خودت..دست خودم که نیست..اگه میخوای من خوب شم تو خوب باش

من خوب بودم . خیلی خوب . اما باز هم دروغ گفتم !

_چه طوری میخوای من خوب باشم وقتی که تو درد میکشی؟

انگار که چیزی را کشف کرده باشد فاتحانه لبخند زد . لبخندی تقریبآ طولانی که حاکی از احساس رضایت بخش یافتن است . رضایتی که از سر یک دروغ به وجود آمده بود . من نگران معده ی او بودم و درد او را احساس می کردم . با این وجود حضوراو با تمام ابعاد بر این احساس چیره می شد و مرا خوشحال می کرد . سکوتم نیز تعریف دیگری داشت و معنایش نگرانی نبود . با این همه من چیزی را گفتم که او می خواست . سنگی را نشانش دادم که ناخالص و ارزان قیمت بود و همین سنگ ارزان قیمت در تقابل با نور های رنگی و موسیقی پراکنده در فضای کافی شاپ چنان درخشنده به نظر می رسید که او را مجذوب می کرد . او این دروغ را چون جواهری ارزنده پذیرفت و به گردنش آویخت . شاید اگر می توانستم سنگ خالص را نشانش دهم هرگز چنین درخششی نداشت . فضای کافه طوری طراحی شده بود که اجرام ناخالص را جلوه می بخشید و هر خلوصی در آن ریتم و نوربه هم ریخته توان شکل گرفتن نداشت . انگار دنیا محل حضور عناصر مختلط است و هر راستی باید در دروغی آمیخته شود تا دیگران آن را ببینند و بفهمند. انگار انسان امروز نیز محصول دیگری از این دگردیسی است . مثل حروف بریل که ادغامی از معنا و برجستگی است . ما در آستانه ی عصر کوری قرار گرفته ایم . هنوز لبخند می زد و سکوتی توامان برقرار شد . صدای دخترک میز بغلی هم به گوش نمی رسید .

قسمتی دیگر از رمان بود

2  86/04/14    فرشید جوانبخش  | 

 
periodical blog . farshid javanbakhsh